بیقرار
براي زندگي كردن دو چيز لازم است قلبي که دوستش بداری وقلیی که دوستت داشته باشه

چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشی که دوباره زل

 بزنی به صفحه سرد مونیتور و فقط نگاهت به ایدی یه نفر

 باشه و همش دعا کنی که روشن باشه با اینکه از قبل میدونی

 امشبم مثل تموم شبهای گذشته فقط باید چشمهای خواب رفته

 ادمک ایدیشو ببینی و درد دلاتو براش اف بذاری به این امید

 که شاید اومدو خوند و جوابتو داد جوابهایی که مثل همیشه

حرف تازه ای توش نیست انگار که هیچوقت نمیخواد باور

 بکنه که :

.

.

دوستش داری


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ توسط عاشق

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

.

.

.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

.

.

.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٤ توسط عاشق

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»
دوستان خوبم :
هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند
به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .
باخت زندگی ، باخت عشق . . .


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٤ توسط عاشق

درروزگاران قدیم یک پسر(پسرک)بایک دختر(دخترک)رفیق میشوندوهرچقدرکه روزهامیگذشت هرکدام به دیگری دلبسته ترمیشد تااینکه روزی دخترک ازپسرک پرسیدتومنوبه خاطرچی دوست داری وازم جدانمیشوی پسرک درجواب گفت مگه دوست داشتن دلیل می خواهد دخترک گفت خب بله دلیل میخواهد وبدون دلیل نمیتوان کسی رادوست داشت.این سوال را دخترک هردفعه که باپسرک صحبت میکرد میپرسیدوپسرک هم هرچقدرفکرمیکرد که چرادخترک رادوست دارد به نتیجه ای نرسیدوازاینکه دخترک سوال راهردفعه میپرسید خسته شده بود تااینکه یک روز دیگرکه دخترک سوال خودراپرسید پسرک گفت:من دوست دارم چونکه چشمات خوشکله چونکه صورت خوشکلی داری چونکه دستان خوبی داری چونکه صدای خوشکلی داری وهرآنچه به ذهنش میرسیدودخترک هم قانع شدودلیل دوست داشتن رافهمیدروزگارگذشت تااینکه یک روزدخترک تصادف کرد ودرکما رفتگریهگریهگریهگریه

پسرک موقعیکه خبرتصادف کردن دخترک راشنیدبه ملاقات دخترک رفت وموقعی که بربالای سراوایستاده بودودخترک درکما بودبه اومیگفت من تورادوست داشتم چونکه صورت خوشکلی داشتی ولی الانکه صورتت خراب شده،دوست داشتم چونکه چشمای خوشکلی داشتی ولی الان که چشمات بسته اند،دوست داشتم چونکه صدای خوبی داشتی ولی الان که نمیتونی صحبت کنی و....که درآخرگفت دوست داشتن دلیل نمیخواهد من هنوزهم دوستت دارم.

دوستت دارمقلبقلبقلبقلب


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٦ توسط عاشق

ای کاش میدانستم درلحظه مرگم چه کسیست که اولین اشک رامیریزد

 ای کاش میدانستم درلحظه شادیم چه کسیست که میخندد ای کاش ای کاش...

ای کاش میدانستم ومیمردم


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢۸ توسط عاشق

یارب آن یوسف گمگشته به من باز رسان

                                                   تا طربخانه کنی بیت حزن باز رسان

ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف

                                                  این زمان یوسف من نیز به من باز رسان

یارب آن نغمه سرا بلبل خوش الحان را

                                                  تا بیاسایم از این زاغ و زغن باز رسان

آن غزال ختنی خط به خطا شد یارب

                                               به خطا رفته ی ما را به ختن باز رسان

رونقی بی گل خندان به چمن باز نماند

                                              یارب آن نوگل خندان به چمن باز رسان

از غم غربتش آورده خدایا مپسند

                                              آن سفر کرده ما را به وطن بازرسان

ای صبا گر به پریشانی من بخشایی

                                              تاری از طره ی آن عهد شکن باز رسان


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢۸ توسط عاشق

داستانی بود که می گفت:روزی دو دوست در بیابانی همسفر بودند.در طول سفر آن دو با هم بگو مگویی کردند و یکی از دوستان سیلی محکمی به گوش دیگری زد به طوری که او را زخمی کرد ،‌اما بدون اینکه حرفی بگوید روی شن ها نوشت:امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی محکمی زد!آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به برکه ی کوچکی در آن بیابان رسیدند و تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند.دوستی که سیلی خورده بود وقتی داخل آب رفت متوجه شد که باتلاق است !‌اما دیگر دیر شده بود و او هر لحظه بیشتر در باتلاق فرو می رفت!اما دوستش به کمکش آمد و او را نجات داد.وقتی از آن حادثه جان سالم به در برد روی تخته سنگی این جمله را حکاکی کرد:امروز یکی از بهترین دوستانم جان مرا نجات داد!دوستی که اول سیلی زده بود و بعد دوستش را از باتلاق نجات داده بود پرسید:وقتی به صورتت سیلی زدم روی شن ها جمله ای نوشتی و اکنون که تو را نجات دادم روی تخته سنگی جمله ای حکاکی کردی دلیل این کارها چیست؟دوستش پاسخ داد: وقتی کسی به ما صدمه ای می زند باید روی شن ها بنویسیم که با ما چه کردتا طوفان فراموشی آن را از ذهنمان پاک کند.اما وقتی کسی خوبی در حق ما کرد باید آن را روی سنگی حکاکی کنیم تا با هیچ طوفانی پاک نشود!

« یاد بگیریم که بدیهای دیگران را روی شن های ذهنمان بنویسیم و خوبیهایشان را روی سنگ خاطرات حکاکی کنیم! »

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/٢۳ توسط عاشق

سلام به تموم اونای که توی سختترین لحظات عزیزشونو تنهامیذارند با یه کوله باری پرازغم وغصهدل شکستهقلبگریه

راست گفته شاعرکه میگه:چقدرسخته آدم گل آرزوهاشوتوی یه باغچه دیگه ببینه

راستش میخواستم بگم که تموم پسرای دنیایکی نیستند ومثل هم رفتار نمی کنند

یه کلیپ غمگین گذاشتم اگه کسی میخواد دانلودکنه توی ادامه مطلب بره

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/٢۱ توسط عاشق

ادامه تصاویردرادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٦ توسط عاشق
قالب وبلاگ