درروزگاران قدیم یک پسر(پسرک)بایک دختر(دخترک)رفیق میشوندوهرچقدرکه روزهامیگذشت هرکدام به دیگری دلبسته ترمیشد تااینکه روزی دخترک ازپسرک پرسیدتومنوبه خاطرچی دوست داری وازم جدانمیشوی پسرک درجواب گفت مگه دوست داشتن دلیل می خواهد دخترک گفت خب بله دلیل میخواهد وبدون دلیل نمیتوان کسی رادوست داشت.این سوال را دخترک هردفعه که باپسرک صحبت میکرد میپرسیدوپسرک هم هرچقدرفکرمیکرد که چرادخترک رادوست دارد به نتیجه ای نرسیدوازاینکه دخترک سوال راهردفعه میپرسید خسته شده بود تااینکه یک روز دیگرکه دخترک سوال خودراپرسید پسرک گفت:من دوست دارم چونکه چشمات خوشکله چونکه صورت خوشکلی داری چونکه دستان خوبی داری چونکه صدای خوشکلی داری وهرآنچه به ذهنش میرسیدودخترک هم قانع شدودلیل دوست داشتن رافهمیدروزگارگذشت تااینکه یک روزدخترک تصادف کرد ودرکما رفت



پسرک موقعیکه خبرتصادف کردن دخترک راشنیدبه ملاقات دخترک رفت وموقعی که بربالای سراوایستاده بودودخترک درکما بودبه اومیگفت من تورادوست داشتم چونکه صورت خوشکلی داشتی ولی الانکه صورتت خراب شده،دوست داشتم چونکه چشمای خوشکلی داشتی ولی الان که چشمات بسته اند،دوست داشتم چونکه صدای خوبی داشتی ولی الان که نمیتونی صحبت کنی و....که درآخرگفت دوست داشتن دلیل نمیخواهد من هنوزهم دوستت دارم.
دوستت دارم



